تبليغاتX
تو رو خدا کمکم کنید -مهریه اش را می خواه

تو رو خدا کمکم کنید -مهریه اش را می خواه

یا باید منو بخوای یا خودتو برای زندان آماده کن هر چند که من زندان رو به لیلا ترج

سریع می رم سر اصل موضوع
داستان از جایی شروع شد که بعد از اصرارهای خانواده و تفکر طولانی خودم پیرامون امر خطیر ازدواج و در پی ازدواج موفق یکی از پسران فامیل کمی جو گیر شدم و تصمیم به تشکیل خانواده گرفتم مادرم که می دید پسر دردانه اش  هوای دامادی به سرش زده قند در دلش آب میشد و مدام خدا را شکر می کرد و متصل قسمش می داد که مرا خوشبخت کند
مراحل طولانی و سخت گیرانه تحقیق شروع شد و موفق شدم دختری آفتاب مهتاب ندیده و نجیب و خانه نشین که اهل آرایش کردن و کوچه گردی و ...نبود پیدا کنم از هرکسی تحقیق کردم میگفتند خوش به حالت این خانواده حرف ندارند
با چند برخورد فهمیدیم که خانواده ای گرم مهربان و با اصل و نصب هستند مادر و خواهران بنده در پوست خود نمی گنجیدند
مراسم خواستگاری به خوبی بر گزار شد و تنها خواسته عروس خانم از من خواندن نماز اول وقت بود هفته ی بعد برای بله برون رفتیم که پدر و مادر عروس با اصرار قرار عقد برای دو روز بعد را گذاشتند ما با وجود شکی  که بهمان وارد شده بود قبول کردیم دو روز بعد در محضر عقد کردیم و بعد از عقد نهار در منزل ما و شام در منزل عروس با دلی شاد و سری مست از خوشی به خانه برگشتیم فردا با شوق فراوان از طرف لیلا (عروس )به منزلشان فرا خوانده شدم و با سر رفتم طبق سفارش خواهرم نهایت احترام را به پدر و مادر زن و مخصوصا لیلا میگذاشتم و کاری می کردم که به خاطر این وصلت خوشحال و راضی باشند آنها هم به من احترام می گذاشتند و من رویای زندگی شاد و خوشی را در سر می پروراندم چون لیلا خانواده ای فهمیده داشت و خانواده من هم اهل دخالت در هیچ کاری نبودند تنها گاهی خواهرم مرا به احترام به خانواده لیلا سفارش میکرد مادرم لیلا را لیلا خانم یا لیلا جان صدا میزد و مدام از او پذیرایی میکرد و لیلا هر بار که او را می دید با زبان بد تر از نیش مارش چشمان مادرم را پر از اشک می کرد من میدیدم اما جرات حرف زدن نداشتم چون لیلا فورا داد و بیداد راه می انداخت و هم مادرم همه چیز را پنهان می کرد تا لیلا ناراحت نشود و با من دعوا نکند بعد هم لیلا با آب تاب قضیه را برای من مادر و خواهرانش تعریف میکرد و آنها به او احسنت می گفتند که روی مادر شوهرش را کم کرده و گربه را دم حجله کشته و به خانواده شوهرش رو نداده که از او انتظار خوبی داشته باشند پدر 60ساله من در نبود مادرم باید استکان چای لیلا را میشست  هر غذایی که مادرم میپخت او نمی خورد مادرم حق حرف زدن با مرا اصلا نداشت و من حق حرف زدن با هیچکس به جز لیلا و مادرش با کوچکترین گلایه ای از طرف من لیلا مصرانه طلاق می خواست و به خودش لعنت می کرد که با مرد قدر نشناسی چون من ازدواج کرده من هم که می ترسیدم کارمان به جدایی برسد روی حرفهاو تحقیر ها و توهین هایی که به خانواده ام میکرد سر پوش می گذاشتم
مادرم که یک عمر مورد تحسین کل فامیل حتی خانواده ی پدرم بود که هیچکس را قبول نداشتند مادری که سالها بود از این وآن می شنیدم که خوشا به حال عروس آینده اش حالا تبدیل شده بود به مادر فولاد زره و لیلا مدام میگفت او قصد دارد با پنبه سر مرا ببرد ولی من از او زرنگ ترم و رویش را کم میکنم من هم از ترس اینکه لیلا طلاق نگیرد و آبروی خانواده ام نرود دم نمیزدم بعد از مدتی صدای زن برادرم در آمد با خشم زیاد به سراغم آمد و با تهدید گفت :لیلا اگر به من فحش بدهد به احترام تو چیزی نمی گویم اما اگر به این رفتار با مادر ادامه دهد با مشت و لگد از خانه بیرونش میکنم چرا چشمهایت را باز نمیکنی من به خاطر خوبی های مادر شما مادر خودم را فراموش کرده ام در این 34سا ل عمرم مانند این زن ندیده ام او فرشته ای است که تو لیاقت نداری مادرت باشد قدرش را نمیدانی و روز خوش نمی بینی
بعد از آن خیلی فکرکردم لیلا نه تنها مادرم بلکه تمام زندگی را از من گرفته بود در تدارک مراسم .عروسی بودم اما از لیلا متنفر او میگفت کجا برو کجا حق نداری بری این طرف را نگاه کن آن طرف   را نه آنجا بشین اینجا حق نداری بشینی خانه ی خواهرت حق نداری بری با کی حرف بزن با کی نزن تمام خانواده ی تو تنفر انگیزن وتنها باید مامان منو عاشقانه به جای مامان خودت دوست داشته باشی و بپرستیش از این به بعد خانواده ی من خانواده ی اصلی تو هستن من با هر کی نخوام تو حق نداری رفت و آمد کنی یا حتی حرف بزنی چون من زنتم و باید از همه برات مهم تر باشم وگرنه طلاق می گیرم .در طی روزهایی که گاهی با خانواده لیلا با فامیلاشون رفت و آمد میکردیم یواش یواش دستگیرم شد که کل فامیل از پیر و جوون زن و مرد و بچه همه پا ورچین از کنار لیلا رد میشن و مدام با تملق باهاش رفتار میکنن به شدت ازش میترسیدن و هرچی اون میگفت تائید میکردن چون لیلا دهنش چاک و بند نداشت و به محض کوچکترین مخالفتی که باهاش می شد حتی بابا جونش روبه فحش می بست و من تنها با حیرت و تعجب فراوان نگاه میکردم و او به خود می بالید.
آخرش خسته شدم بعد از 4ماه نامزدی عذاب آور یه دفه بریدم گفتم مرگ یه بار شیون یه بار باشه طلاقو قبول می کنم که رنگ از رخ لیلا پرید و داد و هوار راه انداخت و مامانشو صدا میکرد خودشو زد به غش و ضعف و خواهراش بادش می زدن و بهش آب قند میدادن منم همش می گفتم خودش طلاق خواسته و اون بعد از به هوش اومدن گفت فقط می خواسته منو بترسونه و الکی می گفته طلاق می خواد قول داد که عوض بشه و همه چی رو جبران کنه تمام تقصیرات رو به گردن گرفت و قبول کرد که اشتباه کرده.دوباره نور امید در دلم زنده شد لیلا رو بخشیدم و قرار گذاشتیم از اول شروع کنیم.تغیر کردن لیلا خوب شروع شد و 2ساعت دوام آورد همه چی خوب بود که یه دفعه تلفنم زنگ زد خواهرم بود که یه دفه رنگ لیلا پرید و دستاش شروع به لرزیدن کرد و گفت مگه نگفتم بهشون رو نده که بهت زنگ بزنن من تو رو دوست دارم و حق نداری هیچکس رو بجز من و مامانم دوست داشته باشی.
بله بعد از 2ساعت که از قول لیلا گذشته بود دوباره چهره خودش رو نشون داد و شد همون لیلای زورگو قلدر لجباز و خود خواه و من که دیگه بریده بودم تصمیم قطعی به جدایی گرفتم که دوباره با التماس شدید اون مواجه شدم و این قضیه شاید بیشتر از صد بار تکرار شد و مدت خوبی لیلا از 2 ساعت هرگز بیشتر نشد و حالا من با تمام وجودم درک میکنم معنی این ضرب المثل را که :اصل بد نیکو نگردد  و می خوام لیلا رو طلاق بدم اونم پشتش به مهریه که 500عدد سکه ی بهار آزادی هست گرمه که البته چون عروسی نکردیم نصفش بهش میرسه میگه:یا باید منو بخوای یا خودتو برای زندان آماده کن هر چند که من زندان رو به لیلا ترجیح می دم اما مادرم رو چه کار کنم اون طاقت نداره و تازه من تا کی باید تو زندان بمونم .میگن قسطیش میکنن اما باید یک سومش رو اول بدی بعضی ها هم میگن مهریه که به اجرا گذاشته بشه 6ماه زندان داره توان مالی برای گرفتن وکیل هم ندارم اما لیلا یه وکیل گردن کلفت گرفته چون قراره با پول مهریه پولدار بشه
لطفا کمکم کنید به دادم برسید و مواظب مهریه باشید چون ظاهری که خانواده لیلا موقع خاستگاری از خودشون نشون دادن اگه 1000 تا سکه هم می گفتن ما قبول میکردیم هیچکس رو نمیشه شناخت و نباید اصلا اعتماد کرد شمارا به خدا پسر های جوان مواظب باشید گول نخورید
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 2:17  توسط امیدوار  |